تبليغاتX
دنیای کوچک من

دنیای کوچک من

========================

گاهی خوردن لگدی از پشت ! برداشتن گامی به جلو است .

=======================

ما به جرم بی وفایی این چنین تنها شدیم چون نداریم همدمی بازیچه ی دلها شدیم

========================

ای که بر لبهای ما طرح تبسم می شوی دعوت ما بوده ای مهمان مردم می شوی!!

========================

تنها گرگها نیستند که لباس میش بر تن میکنندگاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق می پوشند.عاشق که شدی کوچ میکنند

========================

غم قفس به كنار، آنچه عقاب راپیرمیكندپروازكلاغ بى سروپاست

========================

می گن کلاغ ها خبرچینن پس چرا خبر دل تنگی منو به تو نمی دن

========================

داغ دیده هرگز به علامت آبی و قرمز شیر اعتماد نمی کنه !

========================

چه دعایی كنم ات بهتر از این،كه خدا پنجره ی باز اتاقت باشد
 
========================
 
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست !  بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست !
 
========================
 
چشمان تو حروف را، بی استفاده می کنند!  کافی است نگاه کنی
========================
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 1:19 PM  توسط رها  | 

دفتر عشـــق كه بسته شـد

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد  زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

بشنو اين التماسرو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 1:18 PM  توسط رها  | 

 

صداي پاي عيد مي آيد. عيد قربان پاك ترين عيدها است، عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاكسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان عيد نزديك شدن دلهايي است كه به قرب الهي رسيده اند. عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است.
و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر كه هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب كني، من فقط مي توانم "نشانيها" يش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي كند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افكند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا "پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف كني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي كشاند، و عشق به او، كور و كرت مي كند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يك چيز هست كه براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست،
اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد، يا يك شيء، يا يك حالت، يك وضع، و حتي، يك " نقطه ضعف"!
اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

كه داستان اين دين، داستان شكنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "كمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي كه تو را بنام يك «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي كند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ كشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!
موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم(ع)، سلام بر محمد(ص) و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.

 




 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 1:18 PM  توسط رها  | 

تقدیم به بهترینم ... بهترینم که مرا در این سرما ی خزان عشق مرا به حال خود رها کرد و کارم شد سه چیز :

انتظار

و

انتظار

و

انتظار

...........

 

rose, rose flower, red rose

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 1:18 PM  توسط رها  | 

چيه چيزي شده ؟ چرا ساكتي ؟
دوست داري من نباشم تا كنارت باشه كي ؟
شنيدم از من دلسرد شدي به تازگي
شاديهاتو تقسيم ميكني با يكي
ديگه كه دوسش داري و تو روش حساسي
روش داري عقايد خيلي شيك و وسواسي
اينقده اونو ميخواي
كه اگه با اون بودي و منو اتفاقي جايي ديدي نشناسي
گفتم غرورمم زير
پاهات بذار له بشه
رفتي نذاشتي حتي دوستيمون به سال بكشه
تو عين نداريا واسه تو هر كاري كردم و بي معرفت نيومد يه بار به چشت
هرچي راجع بهت

فكر ميكردم شد نقش بر آب .. آواره آمارت بدجور همه جا پخشه الان
كاري كردي

كه حتي زندگي سخته شه برام .. بگو بينم كي تو زندگيت پر نقشه الان ؟
اونم
مثل منه و تعصب داره رو تو ؟
دوست داره همه جوره حفظ كنه آبروتو ؟
مثل من حاضره با دنياهم عوض نكنه حتي .. يه دونه از اون تاره موتو ؟
يا كه بر عكس نسبت به تو بي ارزشه ؟بگو چي كم گذاشتم واسه تو اين رسمشه ؟

كه جواب خوبيمو بدي با بديات
مگه نميگفتي فرق كردي با قديمات ؟
خاطراتو فراموش ميكنم مو به موشو برو با هر كي
كه دلت ميخواد رو به رو شو
بدون ديگه واسه من مرده كسي كه يه روزي با دنيا
عوض نميكردم يه دونه موشو
چه خوش خيالم به فكر اينكه دوباره تو بهم
زنگ ميزني شبا تا صبح بيدارم
عيب نداره تو اين شبا كه واسه ما سخته خواب
تو با خيال راحتت بگير تخت بخواب
نگران منم نباش و آروم يواش 
چشماتو ببند بودن از ما داغون تراش

كه حالا همه چي رو سپردم به دست فراموشي
خوب ميدونم كه حالا با كس ديگه هم آغوشي
اينا رو ميبينم و ميسازم 
بازم با غمتو
اينو بدون يه روزي ميگيره آهم دامنتو
آخه تا من يادمه
تو با راحتي ..منو تنها گذاشتي تو اوج ناراحتي
كاري كردي كه به يه فكر خراب
رسيدم .. فكر كثيفمو حتي تا خلاف كشيدم

وقتي ميديدم نيستي اما يادت اينجاست
وقتي نميشد من و تو با هم ما بشيم باز
خاطراتو
فراموش ميكنم مو به موشو برو با هر كي كه دلت ميخواد رو به رو شو
بدون ديگه

واسه من مرده كسي كه يه روزي با دنيا عوض نميكردم يه دونه موشو
هنوزم بوي عطرت چندتا دونه ي مشكي از اون موي لختت
روي تخته
..
تختي كسي كه هميشه ميشدي روش تو بفلم ولو
تو كه رفتي .. نميشكوندي اقلا دلو
با زخم زبونت
رسم زمونه اينه رابطه هايي كه به هم وصله نمونه
خيلي خوب ديگه همه چي بسه تمومه هر چي خدا بخواد همه چي دسته همونه
ولي بدون تو هم يه كم نه آخرشي
منه ساده رو بگو ساختم با همه چي

نميخوام سر صحبت الكي هي بي مورد باشه .. اصلا تو خوبي هر چي تو ميگي باشه
ديگه اسمتم تو زندگيم باشه نحصه
هر بلاييم سرم آوردي ناز شصتت
بهتره اصلا نمونيم با هم ما يه لحظه ..اميدوارم دل تو هم باشه از من خسته

خاطراتو فراموش ميكنم مو به موشو برو با هر كي
كه دلت ميخواد رو به رو شو
بدون ديگه واسه من مرده كسي كه يه روزي با دنيا
عوض نميكردم يه دونه موشو
آرمين .. تو اي اف ام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 1:18 PM  توسط رها  | 

قلب یخی ...

نه...نه...اشتباه نکنید...فیلمشو نمیگم...عکسشو میگم...باور نمیکنید ؟ ببینید !!!

قلب یخی رو لبات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 1:17 PM  توسط رها  | 

اینم چند تا عکس عاشقونه :

 

 

 

 

Kissing in the rain with umbrella

 

Titanic Winslet Dicaprio

 

Kissing lying in the rain

 

Kissing in the rain

 

Painting children love and kiss

 

Titanic romantic kiss

 

Children romantic kiss and rose

 

Spiderman Kiss

 

Wine romantic love

 

Children romantic love

 

Girl romantic kiss

 

 

اینا تازه سری اول بود ... !!!

سری بعدی هم تو راااااااااهن !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 1:17 PM  توسط رها  | 

به نام تکنواز گیتار عشق

كــوچـــه


 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 1:17 PM  توسط رها  | 

 

لاک پشت ها وقتی عاشق میشن تحمل درد عاشقی واسشون راحت تره . چون عشقشون آروم آروم  ترکشون میکنه ... !                                                                                      

 

لطفا بدون نظر نرید

----------------------------------------------------

 

 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/04ساعت 7:52 PM  توسط رها  | 

عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:22 PM  توسط رها  | 

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 

 
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم


عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب

حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:22 PM  توسط رها  | 

قبل از ازدواج
پسر:بله,بالاخره وقتش شد

دختر:میخوای برم؟؟
پسر:نه! فکرشم نکن.دختر:دوسم داری؟
پسر:البته
دختر:تا حالا به من خیانت کردی؟
پسر:نه!! چرا این حرفو میزنی؟؟
دختر:منو میبوسی؟؟
پسر:بله. چند تا؟
دختر: منو کتک میزنی؟؟
پسر:امکان نداره! به قیافه ی من میاد؟
دختر:میتونم بهت اعتما کنم؟
پسر" بله
!

حالا بعد از ازدواج

همین متنو از پایین به بالا بخون...همینه که هست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:20 PM  توسط رها  | 

عشق ابدی

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:7 PM  توسط رها  | 

با ۳ تا کار به روز کردم . امید که خوشتون بیاد و نظر فراموش نشه !

 

از برنارد شاو پرسیدند : از کی احساس کردی پیر شدی ؟ گفت : از وقتی به یک خانوم چشمک زدم بعد آن خانوم از من پرسید : آشغالی رفته تو چشمتون ؟

 --------------------------------------------------------------------------------------------

دکتر شريعتي :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

--------------------------------------------------------------------------------------------

دیکته

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

                                                   سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

                                                      يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

                                                      حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

                                                     هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

                                                        اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

                                                    بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

                                   غلامعلي شكوهيان

 

بازم میگم نظر فراموش نشه !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:5 PM  توسط رها  | 

سلام دوستای گلم . امروز با ۳ تا رباعی زیبا و ۱ متن جالب اومدم .

مثل همیشه منتظر نظراتونم !

 

آنگاه که خنده بر لبت می میرد

                                                             چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو

                                                                امروز دلم بهانه ات می گیرد

نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظرنظر نظر نظر نظر نظر نظر نظرنظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر

 

عشق با نیم نگاهت ازلی ست

                                                             راز چشمان تو ضرب المثلی ست

ولی افسوس ترافیک دلت

                                                               مشکل جاده بین المللی ست

نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظرنظر نظر نظر نظر نظر نظر نظرنظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر

قیامت قامت و قامت ، قیامت

                                                     قیامت می کند این قد و قامت

موذن گر ببیند قامتت را

                                                       به "قد قامت" بماند تا قیامت

نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر نظرنظر نظر نظر نظر نظر نظر نظرنظر نظر نظر نظر نظر نظر نظر

مهربانی را وقتی آموختم که کودکی آسمان نقاشی اش را سیاه میکشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:3 PM  توسط رها  | 

تولد

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:2 PM  توسط رها  | 

مهر مادری

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:1 PM  توسط رها  | 

بيسکوئيت

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:0 PM  توسط رها  | 

یه داستان خوشکل براتون گذاشتم . نامردین اگه نظر ندین ...

 

من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:0 PM  توسط رها  | 

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.

تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش منشیم درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!

خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه‌گي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي‌گشتيم، مشیم رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي‌كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت .

در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه‌اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه‌هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي‌خوندند.

... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!

 

-----------------نظر فراموش نشه------------------

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 10:59 PM  توسط رها  | 

همیشه دوس داشتم که از این مطلب قشنگا بخونم

مثه این

از چارلی چاپین پرسیدند:خوشبختی چیست؟

گفت:فاصله این بدبختی تا بد بختی ای دیگر.

بیشتر علایقم به این جمله ها

تو زمینه های زندگی و امیدواریه

عشقو و اینا رو فعلا بی خیال

واقعا از خوندن این جمله ها صفا می کنم!

واقعا زندگی چقدر پیچیدس

خودت می خوای زندگی کنی

اما نمی دونی به چه امیدی

اکثرا یکی رو دوست دارین و به امید با اون بودن زندکی رو برای خودتون شیرین می کنین

خدا خودش یه چیزی می دونسته که علاقه رو به وجود اورده!

یه امید

یه ارزو

یه عشق

حالا به هر کسی مهم نیست

مهم اینه که وجود داشته باشه

حالا نظرتون چیه

در مورد اینکه به این دنیا بی تفاوت باشی و به هیچ کس و هیچ جیز امید و علاقه نداشته باشی!!!

ممنون می شم اکه با نظراتون کمکم کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 10:57 PM  توسط رها  | 

دلتنگم

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

لبریزم
ار حرفهایی که فقط گفته می شوند تا شاید باری از دل بردارند.حرفهایی که دیگران رو دل تنگ می کنه و دلم رو خالی
دلگیرم
از خودم و دلگیر از تو از یک نواختی این به ظاهر زندگی از روزهای نویی که اومدن و اومدنشون هیچ انگیزه ای برای زیستن برایم عیدی نیاورد

بگزار تهی شوم از این همه دلگیری از اسمان ابری بهاری با من بگو یا از رفتن زمستان بگو ار ستاره ها از ماه فرقی نمی کنه فقط با من حرف بزن
دلنوشته هام بهانه ای بیش نبود....فقط باورم کن که دلتنگم...................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 10:53 PM  توسط رها  | 

  بوی نم خاکه و باز یاد تو مستم میکنه

     تویی که باز نبودنت از همه خستم میکنه

     بارون بی امونه و دلم بهوونه میگیره

     تو این رگای خشکیده ،خونه که باز جون میگیره

     حس میکنم وجودتو ،تو ذره ذره تنم

     تو می چکی از آسمون،کویر منتظر منم

     به حرمت خاطره ها بی تو قدم نمی زنم

     یه روز قسم خورده بودم،عهدمونو نمی شکنم

     گوشه ایوون میشینم بارون منو می پوشونه

     دوسش دارم چون مثل تو وجودمو می سوزونه

      انگار می خواد بباره و اشکامو همراش ببره

      تا چشم من نخوابه و تو رو ز یادش نبره

      داد میزنم به یادتم تو میشنوی من میدونم

      از عمق سرد این صدا می فهمی که پریشونم

      اما جواب این صدا نم نم پاک بارونه

      منتظر تو وبهار همیشه قلبم می مونه

      به انتظار تو دلم تا ته دنیا می مونه

      همیشگی ترین واسم دنیا بی تو یه زندونه


http://img.metblogs.com/oc/files/2008/11/rain-porch-3.jpg


+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 10:51 PM  توسط رها  | 

...یه سری شعر کوتاه

زندگی بافتن یک قالیست..

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند!


***

دفترم را که باز میکنی

چشم هایت را ببند

خاک چشمانت را احاطه خواهد کرد..

***

زندگی دفتر خاطره هاست

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم،عمرمان میگذرد

ما همه مسافریم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 10:49 PM  توسط رها  | 

سلاااااام !!! حالتون چطوره ؟؟؟؟ خوبین ؟؟ وای به جون شما اینقدر زحمت کشیدم تا این وبلاگو درست کنم جونم دراومد ! هی اسم میزدم هی میگفت انتخاب شده !!!! بگذریم امیدوارم خوشتون بیاد !! بچه ها از همین حالا منتظر نظرات گرمتون هستم امیدوارم که با مطلبام بتونم از خجالتتون درام !!! دوستون دارم !!! فعلا !!! کاری ؟ باری ؟

منتظرم ها !!!!!! نظر یادتون نره !!!

خدافظ !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 10:46 PM  توسط رها  |